X
تبلیغات
رایتل

نقد فیلم آغاز Inception اثر کریستوفر نولان

شنبه 16 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 02:04 ق.ظ

فروش مجموعه فیلم های کریستوفر نولان  Nolan Christopher 

 

 

تحلیل «راجر ایبرت» بر فیلم «آغاز Inception » ساخته کریستوفر نولان 

 

 
خلاصه مطلب : مترجم: آریا مهتدی حقیقی: گفته شده که "کریستوفر نولان" ده سال را صرف نوشتن فیلمنامه "آغاز" کرده است. این امر مطمئنا به دقت نظر شگرفی نیاز داشته، مثل کسی که بخواهد روی طناب فلزی سیرک راه برود و در عین حال چشم بسته شطرنج هم بازی کند! 

 

ترجمه: آریا مهتدی حقیقیقهرمان فیلم با وادار کردن یک دختر معمار به ساختن یک هزارتو، می خواهد او را محک بزند، و همینطور نولان می خواهد با هزارتوی خیره کننده اش ما تماشاگران فیلم را محک بزند. ما باید به نولان اعتماد کنیم که قادر است ما را درون این هزارتو راهنمایی کند، چون در اکثر طول مدت فیلم ما گیج و سردرگم می شویم. نولان قطعا بارها و بارها داستانش را از نو نوشته، و این را فهمیده بوده که هر تغییری در فیلمنامه ، یک اثر دگرگون ساز تصاعدی تا عمق بدنه داستان به همراه خواهد داشت.

داستان فیلم یا می تواند در چند جمله خلاصه شود و یا اصلا بیان نشود؛ چرا که این فیلم از هرگونه "لو رفتن ِ داستان" در امان است:  اگر بدانید چطور داستان به پایان می رسد، انگار هیچ چیز از فیلم نمی دانید مگر اینکه بدانید "چگونه" به آن پایان رسیده. حتی اگر به شما گفته شود فیلم چطور به نقطه چایان می رسد، بازهم بهت زده خواهید شد. در این فیلم تنها روند ماجرا مهم است؛ مهم این است که چطور راه خود را در صفحات دفترچه ی رؤیا و واقعیت، واقعیت ِ درون رؤیا ها و یا رؤیاهایی فاقد واقعیت که گویی روی هم تا خورده اند، پیدا کنیم. این اثر مثل یک تردستی نفسگیر است، و شاید فیلم "یادآور" (ممنتو - محصول 2000) برای نولان تنها یک دستگرمی بوده؛ ظاهرا سر فیلمبرداری "یادآور" نوشتن این فیلمش را شروع کرده. "یادآور" درباره مردی بود که فراموشی حافطه کوتاه مدت داشت، درحالی که داستان فیلم از آخر به اول گفته می شد.

مثل قهرمان "یادآور"، تماشاگر "آغاز" دستخوش زمان و تجربیاتش می شود. ما حتی هرگز نمی توانیم درباره رابطه زمانهای رؤیا و واقعیت با قاطعیت نظر بدهیم. قهرمان فیلم توضیح می دهد که ما هرگز نمی توانیم ابتدای یک رؤیا را به خاطر بیاوریم، و همچنین رؤیاهایی که به نظر شخص ساعتها ادامه دارند، ممکن است در زمان کوتاهی تجربه شوند. بله، اما شما این موضوع را وقتی دارید رؤیا می بینید متوجه نمی شوید. حالا اگر شما به رؤیای کسی دیگر قدم بگذارید چه می شود؟ چطور زمانبندی رؤیی شما با رؤیای او همگام می شود؟  واقعا ما چه چیزی می دانیم؟

کاب (با بازی "لئوناردو دی کاپریو") یک مجرم از نوع فوق خلافکار است. او به ذهن افراد نفوذ می کند تا افکار و ایده هایشان را بدزدد. اما حالا توسط یک میلیاردر قدرتمند اجیر شده تا درست خلاف کار همیشگی اش را انجام دهد: یعنی افکار را به ذهن فردی دیگر "معرفی کند"، و این کار را آنچنان خوب انجام دهد که گیرنده فکر کند واقعا آن افکار را اکتساب کرده و یا مال خودش هستند. این کار تابحال هرگز انجام نشده؛ چون ذهن ما همانطور نسبت به ایده های خارجی تدافعی عمل می کند، که سیستم ایمنی بدن ما به بیماری ها و میکروب ها. مرد میلیاردر، سایتو ("کِن واتانابه")، به کاب پیشنهادی می دهد که نتواند رد کند، پیشنهادی که می تواند به دوری اجباری او از خانه و خانواده اش پایان دهد.

کاب تیمش را تشکیل می دهد، و اینجاست که فیلم به تهیه کنندگان با سابقه تمام فیلمهای سبک سرقتی مدیون است. ما با کسانی که کاب باید با آنها کار کند آشنا می شویم: آرتور ("جوزف گوردون لویت") شریک دیرینه اش؛ ایمز ("تام هاردی")، استاد حیله گری؛ یوسف ("دلیپ رائو")، شیمی دان حرفه ای... و همچنین یک عضو جدید، آریادنه ("اِلن پیج")، یک معمار جوان ماهر که استاد فضا سازی است. کاب با پدر زنش، مایلز ("مایکل کین")، هم دیدار می کند، کسی که می داند چه کاری می کند و چطور آن را باید انجام دهد. این روزها کافیست مایکل کین روی پرده ظاهر شود تا ما بفهمیم او از تمام شخصیت های فیلم دانا تر است. این موهبتی است که کین دارد.

اما صبر کنید. چرا کاب به یک معمار نیاز دارد تا در رؤیا فضا سازی کند؟ کاب اینطور به آریادنه توضیح می دهد: همانطور که همه می دانیم رؤیا ها ساختار و معماری متغیری دارند؛ جایی که در آن ایستاده ایم ممکن است تغییر موضع دهد. ماموریت کاب، "کاشتن بذر" (یا "سرچشمه دادن / اکتساب / آغاز ") یک ایده جدید در ذهن یک میلیاردر جوان دیگر است، به نام رابرت فیشر ِ پسر ("سیلین مورفی") که وارث ثروت شاهانه پدرش می باشد. سایتو می خواهد افکاری را در ذهن فیشر پرورش دهد تا به درماندگی و تسلیم شرکت های این رقیب بینجامد. کاب از آریادنه می خواهد تا درون رؤیاهای فیشر یک فضای هزارتو گونه درست کند تا (به نظر من) افکار جدید بدون درک و ردیابی براحتی وارد ذهن او شوند. آیا این تصادفی است که آریادنه نام زنی در اساطیر یونان است که به تسئوس کمک کرد تا از هزارتوی مینوتور (موجود نیم گاو، نیم انسان) بگریزد؟

کاب ، آریادنه را با دنیای نفوذ به رؤیاها آشنا می کند، و به او هنر کنترل کردن و جهت دادن به رؤیا ها را آموزش می دهد. نولان از این ابزار برای آموزش دادن به ما هم استفاده می کند، و همچنین این زمینه ایست برای برای دیدن برخی از جلوه های ویژه حیرت انگیز فیلم، که در تبلیغ فیلم بی حس و حال به نظر می رسیدند اما در عمل درست از کار در آمده اند. تاثیرگذارترین آنها به نظر من در پاریس اتفاق میفتد (ظاهرا اتفاق می افتد)، در آنجا که شهر به اصطلاح مثل قواره کاشی دور خودش می پیچد.

تعدادی محافظ اسلحه به دست از فیشر مراقبت می کنند که عملکردشان مثل معادل ذهن برای سیستم دفاعی بدن است؛ به ظاهر واقعی و فیزیکی هستند، اما هر چه هستند، حضورشان به تعداد زیادی صحنه تیراندازی، انفجار و تعقیب و گریز می انجامد که در واقع روش نمایش درگیری در فیلمهای امروز است. از آنجایی که نولان بسیار ماهر است که من را واقعا درگیر یکی از همین صحنه های تعقیب کرد، درست وقتی که فکر می کردم دیگر نسبت به این صحنه ها که به یک استاندارد برای فیلمها بدل شده اند حسی ندارم. جذب شدنم به صحنه بخاطر این بود که به تعقیب کننده و تعقیب شونده اهمیت می دادم.

اگر یکی از تبلیغ های فیلم را دیده باشد، این را فهمیدید که معماری فیلم به نوعی قانون جاذبه را نفی می کند. ساختمان ها خم می شوند، خیابان ها به هم می پیچند، شخصیت ها شناور می شوند. این ها همه در روایت سینمایی فیلم توضیح داده می شوند. این فیلم یک هزارتوی پیچیده بدون یک خط مسیر مستقیم است و حتما باعث شکل گرفتن تحلیل های بی پایان در وبسایت ها خواهد شد.  

نولان با خطی از احساسات ما را راهنمایی می کند. دلیل اینکه کاب حاضر شده خطرات این "پرورش افکار" را بر عهده بگیرد، بخاطر غم و احساس گناهی است که در قبال همسرش مَل ("ماریون کوتیار") و دو بچه شان دارد. بیشتر از این از فیلم نمی گویم (در واقع نمی توانم بگویم). کوتیار به زیبایی یک همسر ایده آل را به تصویر در می آورد. اینکه داریم رؤیاهای کاب را می بینیم یا خاطراتش را، به نوعی گفتنش سخت است، حتی در صحنه آخر فیلم. اما مَل برای کاب مثل یک آهنربای حسی عمل می کند، و عشق بین این دو یک نقطه ثابت از احساس در دنیای کاب درست می کند؛ دنیایی که بدون این مرکز ثقل بی وقفه تغییر شکل می دهد.

"آغاز" آنطور برای بیننده به نظر می آید که تمام دنیا به نظر لئونارد، قهرمان "یادآور"، می آمد. ما تماشاگران همواره در "اکنون" به سر می بریم. ما شاید  قبل از اینکه به "اینجا" برسیم چیزهایی را به خاطر سپرده باشیم، ولی کاملا مطمئن نیستیم که "اینجا" کجاست. با این حال مسائل مرگ و زندگی و عشق مطرح هستند... آهان، و همینطور آن مؤسسات چند ملیتی، البته. و نولان خبرمان نمی کند که چه وقت می خواهد از صحنه های خوش ساخت جاسوسی استفاده کند، مثل آن طرح و توطئه ای که درون یک هواپیمای 747 شکل می گیرد (حتی توضیح می دهد که چرا باید 747 باشد).

فیلمهای امروزه انگار از سطل بازیافت زباله ها بیرون می آیند: دنباله ها، سری ها، بازسازی ها. "آغاز" کار دشواری انجام می دهد. به کل یک کار تازه و اصیل است، انگار از پارچه تازه بریده شده، در حالی که با ساختار فیلمهای اکشن ساخته شده تا این حس را ایجاد کند (شاید به طور حتم) که بیشتر از آنچه  به نظر می آید درونمایه دارد. من احساس میکردم در فیلمنامه "یادآور" یک حفره وجود دارد: چطور کسی که فراموشی دارد یادش می آید که فراموشی دارد؟ شاید در "آغاز" هم حفره داستانی وجود داشته باشد، اما من نمی توانم پیدایش کنم. کریستوفر نولان "بتمن" را از نو ساخت. ایندفعه چیزی را بازسازی نمی کند، اگرچه عده ای از کارگردانان سعی خواهند کرد تا "آغاز" را "بازیافت" کنند. فکر می کنم وقتی نولان از هزارتویش بیرون آمده، نقشه هزارتو را دور انداخته باشد. 

منبع : سایت سینما نگار 

 

 

برای کسب اطلاعات بیشتر در مورد آثار فوق لیست کامل را دانلود کنید


لیست کامل فیلم ها  را می توانید از اینجا  یا اینجا  دانلود  کنید


 

فروش مجموعه فیلم های میشل هانکه Michael Haneke 

 

فروش مجموعه فیلم های کوئنتین تارانتینو Quentin Tarantino 

 

فروش مجموعه فیلم های کن لوچ Ken Loach 

 

فروش مجموعه فیلم های ژولیت بینوش Juliette Binoche  

 

فروش مجموعه فیلم های برنده  اسکار بهترین فیلم غیر انگلیسی زبان 

 

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo