X
تبلیغات
رایتل

معرفی و نقد فیلم آگورا Agora 2009

سه‌شنبه 21 تیر‌ماه سال 1390 ساعت 05:23 ق.ظ

 

  

معرفی و نقد فیلم آگورا Agora 2009

 

با دیدن «آگورا»، آخرین کار اکران شده ی آلخاندور آمنه بار، کارگردان اسپانیایی- شیلیایی ۳۸ ساله، یاد داستان کوتاهی از «آنتوان چخوف» افتادم که سال ها پیش تر خوانده بودم. داستانی درباره ی قدرت جاهلانه ی کلیساها و کشیش های فاسد در عهد رنسانس. کشیش جوانی دختر زیبایی را شبانگاه در جامه ی سیاه می بیند و زیبایی دختر باعث می شود که حکم به ساحره بودنش دهد و او را زنده زنده در آتش بسوزانند و مردی که در یک انباری در لوله های شیشه ای عجیب محلول های شیطانی می ساخت هم به جرم «شیمی دان» بودن به همان سرنوشت گرفتار شد.

هایپِیشیا (Hypatia) (راشل وایز) دختر دانا و دانشمند و فیلسوفی است که خود فرزند یکی از اشراف فیلسوف اسکندریه، تئون، است. در سال ۳۹۱ میلادی، اشراف شهر همچنان بت پرستند و فقرا به دین مسیحیت ایمان آورده اند و بخشی از شهر هم جامعه ی یهودی است. در میان این تعارضات مذهبی هایپیشیا به دنبال یافت مرکز جهان هستی و مدار گردش زمین به دور آن و چگونگی حفظ تعادل جهان است، در حالی که شاگرد اشراف زاده اش، اورستس (اسکار آیساک) و برده ی جوانش داووس (مکس مینگلا) عاشقانه دوستش می دارند. در این شرایط است که نادانی یکی از بزرگان شهر، تعادل مذهبی و زندگی شهر را برای همیشه خارج می کند و…

داستان آگورا، ملهم از داستان واقعی زندگی هایپیشیا است. او در سال ۳۷۰ پس از میلاد زاده شد. نام او به معنای برترین و والامقام ترین است. اوبرای تحصیل به آتن و ایتالیا رفت. هایپیشیا کارهای ارزشمندی در علم محاسبات، هندسه، هیئت بطلمیوسی، عناصر اقلیدسی انجام داد و مقاله ای درباره ی «قوانین نجومی» نوشت. سرانجام در مناقشات مذهبی اسکندریه در سال ۴۱۵ پس از میلاد به تحریک کشیش سیریل به جرم ساحرگی به وضع فجیعی کشته شد. این فیلم هم چون اولین فیلم انگلیسی زبان آمنه بار، «دیگران»، بر محوریت داستان و اقتداری زنانه قرار دارد. خرد یک زن شاگردانش را آماده ی داشتن آینده هایی درخشان همراه با بصیرت و دانایی می کند و هرگز از فلسفه و علم و تفکر جدا نمی شود. اما مشکل شهر، همان جا آغاز می شود که در شرح داستان هم گفتم. خروج از تعادل! جنگ هایی به نام خداوند و حضرت مسیح یا مقدسات آیین یهود و در حقیقت در خدمت کلیسا و کنیسه. مسیحی ها از دست اربابان زورگوی خود رها شده اند و برده ی اربابانی شده اند که کارهایشان را تقدسی خدایی می بخشند. تعصبات کوری که راه خرد برای رسیدن به خداوند را برنمی تابد و علم را بر اساس آن چه رؤسای مذهبی می گویند منبع فساد و گناه می انگارند. این همه از وقتی آغاز شد که بزرگان شهر تصمیم گرفتند با زبان شمشیر با ایمان آورندگان به خدا سخن گویند و از علم و مصلحت دانشمندان و فیلسوفان خود بهره نبردند. بقیه ی داستان هم چون داستان های دیگر در تاریخ است، هر گروهی که به قدرت می رسد شروع به ریختن خون گروه تضعیف شده می کند. در جاهایی از فیلم و در سکانس های آغازین فیلم، به تناسب جستجوی راز تعادل جهان توسط هایپیشیا، دوربین کارگردان ما را به خارج از جو می برد، به نمای کلی سیاره یمان، و با تکرار دوباره ی این کار، داستان را تکان دهنده تر بیان می کند، تمام این خونریزی ها، زخم ها و تحقیرها بخاطر مذهب و خدا نیست، هرچند که کشیش مخوف شهر خود را برای فریب به شغل نجاری مشغول نشان دهد، همه اش تنها بخاطر قدرت یافتن بر نقطه ی کوچکی از زمین است، سیاره ای که خود نقطه ی ناچیزی از جهان است. این قسمت ها من را بسیار به یاد «نقطه ی آبی مات» پروفسور «کارل ساگان» انداخت. در چنین خروج از تعادلی است که کتاب ها سوزانده می شود، علم را گناه می خوانند، زن را یک برده و ابزار می انگارند و کتابخانه را تبدیل به طویله می کنند.

فیلم طراحی صحنه ی عالی، موضوعاتی چالش برانگیز و به دقت شرح داده شده، کارگردانی خوب و بازی های قابل قبولی دارد و بازی وایز ۴۰ ساله که پیش تر اسکار هم گرفته، بیش تر به چشم می آید. هرچند، برای من سئوال است که چرا هایپیشیا از ۲۱ سالگی تا زمان مرگش در ۴۵ سالگی هیچ تغییر خاصی در گریمش ندارد؟ فیلم چون فیلم های دیگر آمنه بار فیلمبرداری فوق العاده ای دارد. سکانس کتابسوزان مسیحی ها در کتابخانه و دور ۱۸۰ درجه ای دوربین کار بسیار درخشانی بود. اما موسیقی فیلم که توسط «داریو ماریانلی» ساخته شده، مسلماً نقطه ی اوج فیلم است. ماریانلی بخاطر ساخت موسیقی «غرور و تعصب» نامزد جایزه ی اسکار بوده و آن را برای «تاوان» یکبار ربوده است. در یکی از ساندترک های زیبای فیلم از آوایی زنانه و بسیار تاثیرگذار استفاده شده که مسلماً ایرانی است چون احساس می کنم کلمات «نازنین» و «سردار» را در آن به وضوح می شنوم. اما مطمئن نیستم که این نوا کردی است یا لری و امیدوارم خوانندگان عزیز من را در پاسخ یاری کنند. این ساندترک را می توانید از اینجا یا اینجا دانلود کنید.

اما ما ایرانی ها جور دیگری منتظر دیدن آگورا بودیم، چون این فیلم، دومین فیلم بین المللی «همایون ارشادی» بود. اما باید صادقانه بگویم که ارشادی من را بخاطر نقش هایی که اخیراً می پذیرد ناامید کرده است. بازیگری که آن قدر در «طعم گیلاس» خوب بود، در «بادبادک باز» مارک فورستر در نقش بابا، آن قدر عالی بود که فیلم پس از پایان نقشش به وضوح سقوط کرد و «راجر ایبرت» سخت گیر آن همه زبان به ستایشش گشود، نقش برده ی مسن هایپیشیا و پدرش را دارد. چه چیز این نقش ارشادی را جلب کرده است؟ دسر بردن برای پدر و دختر، این که در دقیقه ی ۵۶ فیلم، تازه یک دیالوگ یک جمله ای دارد و در خوشبینانه ترین حالت در فیلم به زحمت ۱۰ جمله حرف می زند؟ این نقش به قدری عادی است که هر بازیگر سیاه چشم و سیاه موی مدیترانه ای هم می شد آن را بازی کند. در ایران هم قبول بازی در سریال معمولی «شمس العماره» در قسمت آخرش که در قالب کاراکتری بی بُعد و عمق در آمده بود و فیلم به اصطلاح ترسناک «آل» متعجبم کرد. حالا «زمان معکوس» را در مرحله ی فیلمبرداری و «پرنسیپ» را در مراحل فنی دارد. خدا رحم کند با این انتخاب های عجیبش! اگر من در این جا از کارهای تازه ی همایون ارشادی انتقاد می کنم، تنها بخاطر علاقه ام به کارها و شخصیت بازیگری اوست که پس از قبول «بادبادک باز»، باید بیش تر از پیش نقش هایش را بسنجد و از صمیم قلب برایش آرزوی به دست آوردن نقش های کلیدی در فیلم های سنگین و به سامان ایرانی و بین المللی دارم.

 

بی تردید فیلم «آگورا» از بسیاری از فیلم های اسکار پیشین بهتر بود، خیلی هم بهتر. آمنه بار که غیر از کارگردانی، آهنگ سازی بسیاری از کارهایش را هم انجام می دهد یک داستان چند بُعدی را خیلی خوب پیش برده. این هم مدرکی است برای کاربلد بودن کارگردان های غیر هالیوودی!

منبع: یک پزشک فرانک مجیدی 

 

 

 

فروش مجموعه فیلم های Alejandro Amenábar  آلخاندرو آمنابار  

 

 بیوگرافی آلخاندرو آمنابار  Alejandro  Amenábar 

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo